تبليغاتX
.:.هنر کلید فهم زندگیست .:.
.:.هنر کلید فهم زندگیست .:.

همه تون بارها این تصویر رو دیدید:

Bird

ولی آیا از تصاویر قبل و بعد این اتفاق چیزی می دونید؟

میگن عکس این دو پرنده در کشور اکراین گرفته شده. عکاس این عکس ها اونا رو به بالاترین قیمت ممکن به روزنامه های فرانسه فروخته و تمام نسخه های روزنامه در روز انتشار این عکس بطور کامل فروخته شده.

در ادامه ی مطلب میتونید بقیه ی تصاویر رو همراه با توضیحات ببینید ...


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 14 آذر1387ساعت 3:32 توسط اسماعیل| |
بذارید اول از قسمت جالب بحث شروع کنم:

چپ دست های مشهور:

- خودم!
- تاریخی: اسکندر - ابن خلدون - ژولیوس سزار - ناپلئون بناپارت - پرنس چارلز ( ولیعهد انگلستان )
رئیس جمهور آمریکا : بوش پدر و پسر - کارتر - جرالد فورد - کلینتون - رونالد ریگان و البته اوباما !
گاندی - فیدل کاسترو - چه گوارا ( خنک بنوشید ) - سیمون بولیوار
- هنری: تام کروز - آمیتاباچان - آنجلینا جولی - نیکول کیدمن - امی مور - چارلی چاپلین - مایکل لندون - جان استوارت - بنی استیلر - کیم نواک - بازم خودم!
اینها رو هم اضافه کنید : داوینچی - نیوتن - انیشتین - پیکاسو - بتهون - بیل گیتس - میکل آنژ
( چپ دست های موسیقی با وجود مشکلات در نواختن ساز، همیشه جزو نوابغ این عرصه بودن : جرج مایکل - پل مک کارتنی - فرد آستر - کرت کوبین - دیوید بوی - جیمی هندریکس - و خودم ! )
- ورزشی : مارادونا - پله - روماریو - جان مک کنرو
-ایرانی ها : جلال آل احمد - ابوالحسن داوودی - لاله اسکندری - بهنوش بختیاری -  مرجان محتشم - هانیه توسلی - نیکبخت واحدی - مهرزاد معدنچی - میثم منیعی - محسن خلیلی - و بازم خودم!

دنیای جالب چپ دست ها :
- موقع رو بوسی با راست دست ها گونه ی اول رو اشتباه می گیرن و ... = دماغ به دماغ!
- سر میز غذا خدا نکنه بغل دستی ت چپوک باشه ... = بپا چنگال تو چشت نره! ممکنه شانس بیاری و لیوانت رو اشتباهی بر نداره!
- همیشه با کمبود صندلی مخصوص مواجه هستن ( من که دیگه به یه وری نشستن عادت کردم )
- تقلب از رو دستشون آسونه. اگه سمت راستشون بشینید لذت امتحان رو حس می کنید! اگه چپ دست کلاس شاکرد اول هم باشه که موهبت بزرگی نصیبتون شده!
( زکات علم رسوندن تقلبه! - از خودم )

در ادامه ی مطلب یه سری خصوصیات رفتاری و آماری از چپ دست ها ذکر شده ...

 با دخل و تصرف از = مجله زندگی ایده آل


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 14 آذر1387ساعت 0:25 توسط اسماعیل| |
مردی همین که مرد وارد مکان زیبایی شد؛ پیرمردی با لباس سفید به او نزدیک شد و گفت: "هر چه بخواهید در اختیارتان است؛ غذا، لذت، باغ های پر میوه و سر سبز"
مرد هر کاری را که در دوران زندگی اش دلش می خواست انجام داد. بعد از ماه ها سراغ پیرمرد سفید پوش رفت و گفت: "هرچه را که می خواستم بدست آوردم. حالا دلم می خواهد کار کنم تا مثمر ثمر باشم"
پیرمرد سفید پوش گفت: "بسیار متاسفم، اما این عمل از دست من بر نمی آید، اینجا کار نداریم"
مرد با آزردگی گفت: "چه وحشتناک، باید تمام ابدیت را به کسالت بگذرانم! ترجیح می دهم به جهنم بروم!"
مرد سفید پوش نزدیک شد و آرام گفت: 
" مگر فکر می کنید کجائید؟ "

از کتاب"پدران، فرزندان، نوه ها" - پائولو کوئلیو

نوشته شده در یکشنبه 10 آذر1387ساعت 23:3 توسط اسماعیل| |

یه نمونه ش رو ببینید :
نمره

ادامه در ادامه ...


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 6 آذر1387ساعت 17:14 توسط اسماعیل| |
امروز این متن جالب به ایمیلم ارسال شد، شما هم بخونید:

گروهی از دانشمندان 5 میمون را در قفسی قرار دادند. در وسط قفس یك نردبان  و بالای نردبان  موز گذاشتند.
هر زمانی كه میمونی بالای نردبان می‌رفت دانشمندان بر روی سایر میمون‌ها آب سرد می‌پاشیدند.
پس از مدتی، هر وقت كه میمونی بالای نردبان می‌رفت سایرین او را كتك می‌زدند.
و پس از مدتی دیگر هیچ میمونی علی‌رغم  وسوسه‌ای كه داشت جرات بالا رفتن از نردبان را به خود نمی‌داد.

دانشمندان تصمیم گرفتند كه یكی از میمون‌ها را جایگزین كنند.
اولین كاری كه این میمون جدید انجام داد این بود كه بالای نردبان برود كه بلافاصله توسط سایرین مورد ضرب و شتم قرار گرفت.
پس از چندبار كتك خوردن میمون جدید با این كه نمی‌دانست چرا؟  اما یاد گرفت كه بالای نردبان نرود.
میمون دومی جایگزین گردید و همان اتفاق تكرار شد.
سومین میمون هم جایگزین شد و دوباره همان اتفاق (كتك خوردن) تكرار گردید. به همین ترتیب چهارمین و پنجمین میمون نیز عوض شدند.
آن چیزی كه باقی مانده بود گروهی متشكل از 5 میمون جدید بود كه  با اینكه هیچ‌گاه آب سردی بر روی آن‌ها پاشیده نشده بود، میمونی كه بالای نردبان می‌رفت را كتك می‌زدند.
اگر امكان داشت كه از میمون‌ها بپرسند كه چرا میمونی كه بالای نردبان می‌رود را كتك می‌زنند شرط خواهیم بست كه جواب آن‌ها این خواهد بود :

" من نمی‌دانم، این اتفاقی‌ است كه اطرافمان می‌ افتد! "

این جواب به نظر شما  در جامعه امروزی ما آشنا نمی‌آید ؟ !

تنها از خودتان بپرسید:  چرا ما گاهی اوقات كارهایی را كه دیگران انجام می‌دهند كوركورانه ادامه داده و پیروی می كنیم و غافلیم  از اینكه دلیل انجام آن كار را عاقلانه و با استدلال  صحیح پی گیری  كنیم؟

نوشته شده در چهارشنبه 6 آذر1387ساعت 15:35 توسط اسماعیل| |
ترس لذیذ

نوشته شده در سه شنبه 5 آذر1387ساعت 9:1 توسط اسماعیل| |
سحر روز جمعه برای خواندن دعای ندبه به آرامگاهی روی تپه ای بلند رفتیم. آرامگاهی چند صد ساله و قدیمی در روستای ما.
مناظر فوق العاده ای داشت.
افسوس می خورم که چرا دوربین مناسب همراه نداشتم. با این وجود، تصاویری که با موبایل ثبت کردم هم می تونه گوشه ای از اون زیبایی رو به نمایش بگذاره.
کاش خودتون اونجا بودید، هیچوقت عکس ثابت نمیتونه جای دید وسیع و عریض انسان رو بگیره.
گویا پاییز هم هنوز دلش نیومده تغییرش بده.

تصویر بزرگ = کلیک تصویر بزرگ = کلیک
تصویر بزرگ = کلیک تصویر بزرگ = کلیک
توصیر بزرگ = کلیک تصویر بزرگ = کلیک

نوشته شده در شنبه 2 آذر1387ساعت 12:56 توسط اسماعیل| |

اینجا منم، بر روی ماهی که با رخوت و سکوت ویران شده.
ستاره ها هستند كه  همه جا  و همه طرف را پر كرده اند و مردمك چشمان راكدم را به خود خيره كرده اند.
تنها همراه من فكر من است و از اين كه چرا من اينجا قرار گرفته ام متعجب است.
من بيش از هميشه تنهايم. به اندازه تنهايي خود ماه ...
همچنان كه درجاي خود  ساکن ام ، دستانم را  به بيرون دراز كرده  و آرزوي آن دارم كه ستاره اي رها شده مرا از جاي بر كند.
يك ديوانگي زيباست ... تصادم ستارگان و تشكيل يك طيف كور كننده اي از رنگ هاي روشن ...
سقوط زيباي ستاره به طرف من جهت گرفته.
به من ضربه ميزند و مرا به خاطر ضربه اي كه به من وارد ميكند بيدار مي سازد.
يخ زده در فضا ...
دوستاني همراه او هستند. به اندازه تريليون عدد يا بيشتر.
چرا من، كسي كه هيچ نيست، بر اين موضوع شهادت بدهد؟
مطمئنا كسي ديگر بر اين امر سزاوارتر است.
من زير شلاق اشكم.
من بي ارزشم. بنابر اين آنها سخن ميگويند.
اما چه ميشد اگر اين ستاره فرشته نگهبان من بود؟
آيا من نجات يافته ام؟
من مي آرمم و به جهان متناوب زندگي ام، اهدافم و روياهايم مي گويم.
اشكهاي شادي از چهره ام سرازير مي شود.
ستاره، رفيق من، همچون قطرات اشكي كه پوسته اش را لمس ميكند مي درخشد.
اين اتفاقي عظيم است كه تا به امروز مي توانست براي من رخ دهد.
من هرگز بيشتر از عاشقان عشق نورزيدم، من هرگز قدر آغوش را ندانستم، و هرگز رفيق را آن گونه كه بايد حفظ نكرده و عزيز نشماردم.
چيزي يا كسي بالاخره مرا خواهد فهميد.
پاهايم بيرون لبه ستاره ام ، بي مقصد به سمت كهكشان بي انتها حركت مي كند.
من در نهايت خواهم يافت كه امنيت و آسودگي چيست.
صورتم را لمس مي كنم و در مي يابم كه در حال خنديدنم.
حس خوشايند يك انسان خنده رو مرا از نگراني ها تهي مي سازد.
ستاره ام در حال كم نور شدن است. و آنگاه است كه در مي يابم او از ذره ذره انرژي خود براي مسرور ساختن من استفاده مي كند.
از او سپاس گذاري مي كنم.او قهرمان من، عشق من، و همه چيز من است.



ما در ميانه كهكشان نشسته ايم و از حضور يكديگر لذت مي بريم. من نمي خواهم تنها چيزي را كه شناخته ام را از دست بدهم.
تا آنجا كه ممكن است تمام انرژي ام را به او مي دهم تا او مجبور به رفتن نشود.
او نشانه اي براي من مي فرستد. او به من مي گويد كه زندگي خوب و طولاني داشته است و اكنون آن چيزي را كه مي بايست به اتمام برساند پايان داده است.
نمي خواهم موافقت كنم ولي مي دانم كه او درست مي گويد.
ما خرامان و آرام به سمت ماه برمي گرديم.
در ميانه راه به او مي گويم كه تا چه اندازه مي خواهم ما تا ابد در كنار هم باشيم.
به مكاني وارد مي شويم كه من آنجا را به عنوان يك مكان ترسناك و يا مكان تنهايي به ياد مي آورم.
هنگامي كه با هم خداحافظي مي كنيم، من صورت نرم و شيرينش را بوسه ميزنم.
در لحظه بوسه من، او بي اختيار مي درخشد.
رنگ زرد روشن او به رنگ زرد تيره سوق پيدا مي كند.
من براي آخرين بار او را لمس مي كنم. و او ... در كهكشان ناپديد مي شود.
بر روي ماه دراز مي كشم  و فضا را به دنبال هر آنچه مي توانم مي پويم. و درست در مقابل خود او را تماشا می کنم.
او از داخل منفجر و به يك ستاره نو اختر تبديل شده كه با نمايش آتش بازي خود جهان را با ميليون ميليون قطعه نوراني مي كند.
من مي خندم و آخرين قطره اشك را مي ريزم.

چرا كه تنها چيزي كه او از من خواسته بود اين بود كه شاد باشم.

متنی زیبایی که خواندید قطعه ای بود به نام The Art of Love که توسط دوست عزیزم سینا ترجمه شد.
سینا کیوان سرایی

برای دیدن متن اصلی به ادامه ی مطلب بروید .


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 1 آذر1387ساعت 15:23 توسط اسماعیل| |